آرزو خادم‌زاده

آموختن، کسب و کارِ من است
پنج روز تا بیست و پنج سالگی
۲ تیر ۹۴

اتفاق نادریه.. اینکه قبل از نوشتن، اسم یه متن رو انتخاب کنم!

و من مثل همیشه هیچ ایده ای ندارم باید از کجا شروع کنم. ولی عموما از جای خوبی شروع میکنم و در نهایت از خودم خوشم میاد. اینجور وقتا، وقتایی که از خودم خوشم میاد، تبدیل میشم به دو نفر که یکی‌شون خیلی جدی وامیسته جلوی اون یکی و تحسینش میکنه. بنظر من حق هم داره تحسینش کنه.. احتمالا مثل خیلیا فکر میکنید روحیه‌ی خودشیفته‌م اومده بالا. ولی جدا گاهی اوقات آدم حق داره از خودش خوشش بیاد.

چند روز دیگه، بیست و پنج سال از اولین نفسی که کشیدم میگذره.. یه وقتاییش خوب، یه وقتاییش بد. گاهی با خودم فکر میکنم کاش منو به غصه خوردن معتاد نکرده بودن. اعتیاد که فقط به سیگار و این چیزا نیست که، گاهی آدم معتاد میشه به اینکه غم داشته باشه، عذاب وجدان داشته باشه، گاهی هم معتاد میشه به اینکه نفسِ یه نفر تو زندگیش باشه، چون اگه اون یه نفر نباشه زندگی خفه کننده میشه براش، چون اگه اون یه نفر نباشه غم آوار میشه روی سرش.. گاهی معتاد میشه به اینکه همش سرش شلوغ باشه، چونکه اگر سرش شلوغ نباشه باز غمه آوار میشه رو سرش. اصلا این آدمیزاد موجود عجیبیه، همش هی غم آوار میشه روی سرش. حتا من کسایی رو دیدم که وسط مهمونی و جشن هم غم آوار میشه روی سرشون، خیلی هم غیرمنطقی به نظر نمیاد البته.. گاهی وقتا، تو بعضی حس و حالا، آدما حق دارن حتا تو بهشت هم غمگین باشن! چه برسه به مهمونی..

آدمیزاد موجود شکننده‌ایه، فرقی نداره هیکلش چارشونه باشه یا ریزه میزه، قدش بلند باشه یا کوتاه، شکننده‌ست، اینطوریه که همش باید مراقبش بود.. گاهی حتا بهتره که نوازشش کرد.. آدمیزاد موجود شکننده و بغض کننده‌ایه.. یه بیماری که بین خیلیا رایجه، سندرم بغض کردن توی روز تولده.. دلیلش رو بخوام بگم میرسیم به همون موضوع اعتیاد به غمگین بودن. شایدم این فقط یک برچسبه و من دارم تشخیص اشتباه میدم.. شایدم آدمای طفلکی انقدر تنها هستن که کاری جز بغض کردن از دستشون بر نمیاد و حق دارن که بغض کنن. ولی آدما، با وجود همه‌ی شکننده‌گی‌شون،عادت کردن به قوی و محکم نشون دادن خودشون، اما من اون شکلی‌شون که شکننده‌ست رو هم دوست دارم، اون مدلی که باید نوازششون کنی و بغلشون کنی، اون شکلی‌شون که باید بهشون امید بدی که همه چیز درست میشه، حالا شاید تو هم ته دلت بدونی که هیچ چیز درست نمیشه، ولی خب، اینو میگی بهشون چون بهش نیاز دارن. گرچه هیچ ارتباطی با دروغ و مشتقاتش ندارم اما، این مدل دروغا به نظر من اشکالی ندارن، حتا گاهی فکر میکنم جامعه‌مون نیاز داره به همچین دورغایی.

پنج روز مونده تا بیست و پنج سالگی و من از لحظه‌ای که شروع کردم به نوشتن راجب‌ش، دارم خودم و شما رو میپیچونم، چون سخته فکر کردن به بیست و پنج سالگی برام، خیلیا به من میگن که تو خیلی چیزا خوبم. اما خوب چیه؟ این چیزایی که بنظرشون خوبه، جدا خوبن؟ یا اصلا مهمه که خیلیا چی میگن؟ یا چیا به نظر اونا خوب میاد؟ من که میگم اینجور حسا کاملا درونی‌ان و ربط زیادی به نظر آدمای اطرافت ندارن.. ینی اینکه خیلی مهم نیست بقیه راجب اینکه تو جای مناسبی وایستادی یا نه، نظرشون چیه .. ینی اینکه تو خودت باید این حس رو داشته باشی که اونقدی که لازم هست جلو رفتی و اونقدری که نیاز هست حالت خوبه و اونقدری که باید موفقی، حالا تو هر چیزی.. تازه باید سر اینم به توافق برسیم که موفقیت ینی چی.. واقعا ما آدما زندگی رو با تعریف کردن‌های بی اساس‌مون سخت کردیم، یکی به نظرش موفقیت ینی پول، یکی فک میکنه ینی شهرت، یبار هم یک نفر رو دیدم که بنظرش موفقیت ینی داشتن یه خانواده‌ی خوب.. ولی من میگم موفقیت ترکیبی از خیلی چیزاست، مهم‌تر از همه حس رضایت از خود و حسِ خوشبخت بودنه.. میخوام بگم خوشبختی و آرامش و موفقیت و اینطور چیزا بسته به موقعیت نیست، بنظر من تعریف خوشبختی وابسته به پول و ماشین و جایگاه نیست.. خیلیا هستن که تو رفاه کامل زندگی میکنن ولی خوشبخت نیستن، این چیزا تماما وابسته به یک سری حس‌های درونیه.. داشتنِ حس‌های مثبت راجب خودت.. حالا اون حس چطوری به وجود میاد رو باید خودت پیدا کنی.. باید یاد بگیری خودت رو گول نزنی، باید یاد بگیری که مثل پدر و مادرت -که سعی میکردن با جایگزین کردنِ چیزی، چیزِ دیگه‌ای رو بهت ندن- چیزهای ارزشمند زندگیت رو از خودت دریغ نکنی و بجاش چیزای جدید نیاری، چون یه روز به خودت میای و میبینی هیچ چیز اونی که آرزوش رو داشتی نیست و فقط داری ادای خوشبخت بودن و راضی بودن رو در میاری.

حالا اگه عکسِ این بود چی؟ اگه قرار بود پنج روز دیگه بجای اینکه دوباره متولد بشم، بمیرم! چیکار میکردم تو این پنج روز.. مطمئنا به مامانم میگفتم وقتی نوجوون بودم یبار مجبور شدم از تو کیفش پول کش برم. این تنها باری بود توی زندگیم که چیزی رو از کسی کش رفتم. -من کلا عادت ندارم به اینطور رفتارا، همیشه سعی کردم به دست بیارم و تلاش کنم و این چیزا. یا لااقل میپذیرفتم که من اون چیز رو ندارم و نمیتونم از کسی هم کش برم.- شاید اگه این پنج روز آخرین روزای زندگیم بود بجای رفتن به کلاس زبان میرفتم تنها توی یه کافه میشستم، درسته شبیه روشنفکرا میشدم ولی جدا من روشنفکر نیستم، حتا شبیهشون هم نیستم.. نه اینکه زبان دوست نداشته باشم‌ها، نه! کافه رفتن رو دوست دارم و مدتهاست قهوه سفارش ندادم و دلم تنگ شده..  و خب احتمالا ماشینم رو هم نمیبردم برای چک‌آپ. جدا کار سختیه، من حتا انگیزه ندارم که خودم رو ببرم چک‌آپ دیگه چه برسه به ماشینم.. میدونید، کار سختیه که بخوای ماشینت رو ببری تعمیرگاه، مثل این می‌مونه که بخوای ساعت دوازده شب سطل زباله رو بذاری جلوی در، نفرت انگیزترین کار ممکن توی دنیاست.. بجاش میتونستم برم شمال بشینم روی شن‌آی لب دریا و ساعت‌ها دریا رو تماشا کنم.. اما خب، شاید من پنج روزِ دیگه نمیرم و بنابراین مجبورم فردا کله سحر بیدار بشم و ماشینم رو ببرم برای تعمیر.. همچینم بد به نظر نمیاد.. ینی منصفانه به نظر میاد اگر من نمیرم و به جاش مجبور باشم گاهی ماشینم رو برای تعمیر به تعمیرگاه ببرم.

تنها چیزی که بزرگ شدن رو برای من قابل تحمل میکنه اینه که هنوز میشه چایی دم کرد، وقت و بی‌وقت.. چایی اتفاق قشنگیه.

ولی اگه پنج روز دیگه، جای متولد شدن، بمیرم، وقتِ کمی دارم برای نوشیدن چای توی خلوت و تنهایی.. من میرم چای دم کنم. وقت کمه، شما هم برید چای دم کنید.. با یک لبخندِ پهن!

 

10 پیام برای پنج روز تا بیست و پنج سالگی

  1. رامبن! گفت:

    Should We Sing That Song For You, Tooo ?!!
    Such A Child… O.K!! O.K!!! Here We Go.
    Happy Birthday To You…
    Happy Birthday To You…

    be happy, friend.
    or at least be a happy friend!
    😉

    peace

  2. تولدتون مبارک و ممنون بابت پوسته !!! 🙂

  3. مهربانو گفت:

    خیلی شیک مینویسین 🙂
    قلمتون مستدام 🙂

  4. چقدر حس خوب و البته نکته برای تعمق داشت این نوشته. خوشحالم که خوندن نوشته هاتون رو به غیر از توییت هاتون با خوندن این پست سشروع کردم.
    حس کردم بدون ویرایش و وسواس و با جون و دل نوشته بودید.
    یه جورایی خودتونو و حال تونو فریاد زده بودید تو متن.
    خوشحالم که به مخاطب های نوشته هاتون اضافه می شم.

    • آرزو خادم‌زاده گفت:

      سپاسگذارم که انقدر زیبا حستون رو نسبت به این نوشته و دیگر نوشته هام ابراز کردید.
      باعث افتخار بنده هست که شما و دیگر دوستان خواننده ی دست نوشته های من باشید که با لبخندی پهن تقدیم میشه به خواننده هام.
      سربلند و خندان باشید و بمانید دوست عزیز.

  5. مسعود گفت:

    سلام
    خیلی روان می نویسید به دلم نشست.اون نوشته های یک دو سه هم من را به فکر فرو برد.
    راستی سپاسگزارم درسته اما شما هرجور دوست داری بنویس 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *