آرزو خادم‌زاده

آموختن، کسب و کارِ من است
دو
۲۹ خرداد ۹۴

موضوع اینه که نباید تصمیم بگیری برای شروع، باید یکهو پیش بیاد، یکهو که پیش میاد قشنگتر و دلنشین تره، شعر یکهویی، پست یکهویی، و خیلی یکهویی‌های دیگه‌ای که اگر بخوام بگم‎شون، خیلی جریان پروانه‌ای میشه و از یک طراح سایت بعیده.. ولی من طراح سایتی‌ام که عاشق بچه‌هاست و هرازگاهی شعر میگه، که آواز میخونه، که عاشق هنره، شاید باورتون نشه ولی من حتا بلدم بخندم! حالا دست طبیعت چطور منو رسوند به اینجا، خدا میدونه.

کلی آدم میشناسم که چون سر و کارشون با کامپیوتره شبیه ربات شدن.. من حتا بعید میدونم بعضیاشون بلد باشن نفس بکشن، همینطوری پشت سیستم نشستن و حس میکنن با فشار دادن چهار تا دکمه دارن دنیا رو اداره میکنن. هر از چند گاهی هم یه تکونی به خودشون میدن و جمع میشن دور هم چند تا نقد میکنن هر چیزی رو که مربوط به اینترنته، و اسمش رو میذارن همایش و گردهمایی و این جور چیز ها.. حتا گاها فکر هم نمیکنن که چه اسمی برای دورِهمی‌شون مناسب‌تره. هر کدوم که دم دست تر بود رو انتخاب میکنن و جدا هم تصمیم دارن دنیا رو تغییر بدن ولی چون چند پادشاه در یک اقلیم نگنجد عموما با شکست مواجه میشن و بعد اینو ربط میدن به شرایط افتضاحی که حاکمه و اینکه مردم ما بلد نیستن کار گروهی انجام بدن و این دست بهانه‌های واهی! سوالی که پیش میاد اینه که کدوم آدمی انقدر همکارهاش رو نقد میکنه؟ در حقیقت پاسخ اینه که من، منِ کله گنده! بگذریم..

گاهی وقتا اصرار دارم تو اوج خستگی ادامه بدم، مثل الان که ساعت حدود سه نصف شبه و منتظرم برای سحری و خیلی خیلی خسته‌م اما اصرار دارم براتون بنویسم. من سحری خوردن رو دوست دارم، ماه رمضون رو هم، برای من سحر اینطوریه که با یک لقمه غذا سفر میکنم به بیست سالِ قبل. وقتایی که پدرم میتونست روزه بگیره و سفره‌مون پر و پیمون بود از آدمیزاد. آدمیزاد موجود نازنینی‌ئه. هر جا که بوی آدمیزاد بیاد میشه زندگی کرد. خوبیِ آدما به اینه که وقتی هستن، تو اهلی شدن رو تمرین میکنی، وقتی هستن دلیلی هست برای تلاش، حالا تلاش برای هر چیزی، واسه خوشحال کردنشون یا واسه کنار اومدن باهاشون یا واسه همراهی‌شون، راستش آدما یادشون رفته این چیزا رو مدتیه، و من بین اینهمه آدمیزاد، احساسِ تنهایی میکنم.. خیلیه‌ها! بین این همه آدم حسِ تنهایی کردن کار خیلی سختیه، بنظر من خیلی باید تو زمینه‌ی احساسِ تنهایی کردن، تمرین کرده باشی!

یه دوستی دارم که میگه “دلا خو کن به تنهایی، که از تن‌ها بلا خیزد” با اینکه گاهی موافقم باهاش، اما اغلب اوقات نه، اینطورام نیستن آدما، ینی اگه باشن هم، کی گفته که “بلا” چیزِ بدیه؟ من میگم هر چیزی بستگی به نگاهت داره. گاهی بعضی آدما چیزایی رو بلا توصیف میکنن که بنظر من اوج لذته. یبار یادمه دوستم داشت ناله میکرد از اینکه دخترش رفته با باباش دوچرخه سواری و پاش زخمی شده، در حالی که من آرزومه که یه روز دختری داشته باشم که بره با باباش دوچرخه سواری. به عقیده‌ی من حتا می‌ارزه واسه اینکه دخترت بره با باباش دوچرخه سواری، کلی ناز خدا رو بکشی که همچین تجربه‌ای رو قرار بده توی زندگیت. حقیقتش رو بخواید یکی از فاکتورهایی که از یه مرد، یه بابای خوب میسازه همینه، اینکه دخترش رو ببره دوچرخه سواری.. حالا پاش هم یه ذره زخمی بشه، چه اشکالی داره؟ اصلا خدا بهمون پا داده که گاهی زخمی‌ش کنیم. مهم اینه که بچه‌ها بابا داشته باشن و باباشون مهربون باشه و ببردشون دوچرخه سواری.. زخمِ پا خوب میشه. حتا بعضی چیزا هستن که هیچ وقت خوب نمیشن، اما اگه بابا داشته باشی تحمل‌شون ساده‌تر میشه.

دارم به این فکر میکنم که چقدر تبحر دارم تویِ “از یه عالمه چیز حرف زدن” .. راستش حق هم دارم، هولم، انقد که دلم میخواد راجب همه چیزایی که برای گفتن‌شون بهتون، برنامه دارم، بنویسم. خیلی هم سخت نمیگیرم. مهم اینه که من بنویسم و شما هم بخونین. بقیه‌ش رو میشه درست کرد. اصلا مهمترین چیز همینه تو زندگی، اینکه یکی باشه که دلش بخواد بنویسه و یکی باشه که دلش بخواد بخونه.. کاشکی دلتون بخواد بخونید نوشته‌های منو. چی از این قشنگتر که یه عالمه آدمیزاد ببینن کلمه‌هایی رو که از توی سرت افتاده روی انگشتات؟

یه حسی بهم میگه هنوز کارم با این متن تموم نشده اما  وقت سحری خوردن رسیده.. من دارم میرم به بیست سالِ پیش… با یه لبخندِ پهن.

4 پیام برای دو

  1. مرتضی جباری نژاد گفت:

    قشنگ بود.
    احسنت

  2. مهری بانو گفت:

    نوشته اتو خیلی دوس داشتم، آدمو با خودش همراه میکنه. منتظر بقیه نوشته هات هستم :*

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *