آرزو خادم‌زاده

آموختن، کسب و کارِ من است
یک
۱۸ خرداد ۹۴

نمیدونم اسم همچین نوشته ای رو چی میذارن..راستش حتا نمیدونم قراره الان تو این پست چی بگم. ولی میخوام سعی کنم از یه جایِ خوب شروع کنم.

هفت هشت سال پیش وقتی به یه مشکلی بر خوردم برادر کوچیکه م منو برد پیش یه مشاور. وقتی میگم برادر کوچیکه م مفهومش این نیست که پنج سالشه. اون حدود هشت سال از من بزرگتره. و بنظر همیشه بیشتر از من حالیش بود. مشاوره از این دست مشاورایی بود که فاجعه بودن. از همونا که بجای اینکه سعی کنن درمانت کنن تو روند زندگیت دخالت میکنن. یه چیزی مثل همون ریش سفیدایی که قدیما داشتیم. ولی من از کسی که روانشناسی خونده بیشتر از اینا انتظار داشتم. همش یه جلسه دیدمش ولی میتونم بهتون قول بدم مشاورِ به غایت مزخرفی بود.

پنج شیش سال پیش، یبار که داشتم با برادرم حرف میزدم و مثلِ تمام دوران نوجونی‌م نمیدونستم از زندگی چی میخوام، بهم پیشنهاد داد بشینم سخنرانی دکتر هلاکویی رو راجبِ تایپای شخصیتی گوش بدم. حالا شایدم بهش میگن سمینار، شایدم نشست، هر چی.. بلخره مهم اینه که من گوش دادمشون.

چیزای عجیب و جالبی میگفت. چیزایی که انگار همیشه میدونستی‌شون اماهیچ وقت نمیدونستیشون

انگار هر چیزی که تو وجود من به صورت ناخوداگاه داشت اتفاق میوفتاد رو تبدیل کرده بود به یه پکیج و تحویلشون داده بود به من. حالا من میدونستم تایپ منزوی چه خصیصه هایی داره تایپ مهرطلب خصوصیاتش چیه… و و و و.

میخوام از حس‌هایی که حمله کردن بهم براتون بگم.

انگار بمبارون شدم از یه سری دیتا و گیج و مبهوت بودم که من کی ام؟ تایپ شخصیتی من چیه؟ خلاصه..  شروع کردم به برچسب زدن به خودم که آی من فلان معذل رو دارم و فلان تیپ شخصیتی رو دارم و گاهی هم به این نتیجه میرسیدم که از هر تیپ شخصیتی یه سری از خصیصه هاش توی من هست! و خب این یه جورایی برای آرزوی نوزده ساله فاجعه بود! چون شنیده بودم یه سری آدما هستن که چند شخصیتی هستن و تصور من ازشون یه چیزِ خیلی فاجعه و عجیب غریب بود.. تصمیم گرفتم برم پیش یه درمانگر -اغلب آدما مشاور و درمانگر و روانکاو و روانشناس و روانپزشک و مابقی رو شبیه هم میدونن، اما باید بگم که اینطور نیست. منم دقیقا فرقشون رو نمیدونم و هیچ وقت هم دنبالش نبودم اما حداقل اینو میدونم که اینطور نیست. راستش رو بخواین گاهی اوقات من هم به روانکاوم میگم مشاور اما میدونم که اینطور نیست، جدا اینو میدونم، اما نمیدونم از کجا-

یکم ازین ور اون ور سوال کردم و بهم پیشنهاد دادن برم مرکز صبا. رفتم. مرکز صبا یه مرکز مشاوره هست بین وکیل آباد نوزده و بیست و یک. حالا بگذریم از اینکه رو تابلوش نوشته نمایندگی روانشناسی بالینی در مشهد یا یه همچین چیزی -یکی از خصوصیاتِ من که هم میشه گفت خوبه هم بد، و من رو همیشه اذیت میکنه، اینه که نمیتونم این صفتایِ عجیب غریبی رو که مردم و گروه ها به خودشون نسبت میدن رو به خاطر بسپرم- رفتم اونجا گفتم که یه مشاور لازم دارم و مشکلی که باهاش دست و پنجه نرم میکردم رو گفتم بهشون، ولی راستش الان که فک میکنم چیزایی که گفتم چیزای سختی بودن و جدا تشخیص اینکه من به چه جور مشاوری نیاز دارم کار سختی بود. اما اینو میدونم که بهترین اتفاق برای من این بود که بهم مشاوری رو پیشنهاد ندادن که بشینه گوش بده به حرفام و بهم بگه چیکار کنم.. من میخواستم به لایه های درونیم دست پیدا کنم و شخصیتم رو به سمت سلامت پیش ببرم نه اینکه بشینم روبروی یه آدم، کلی هم پول بدم بهش، بعد اون بهم بگه فلانی که فلان حرف رو زد فلان جواب رو بده بهش! جدا منصفانه نیست یه عالمه ازت پول بگیرن بعد مثل دخترِ صدیق خانومِ آرایشگر بشینن نصیحتای مزخرف تحویل بدن بهت. من میخواستم خودمو پیدا کنم. نمیخواستم یه چیزایی رو سحطی حل کنم.

الان حدود شیش سال از اون موقع میگذره و من نمیدونم واقعا حس هایی که اون موقع راجب درمانگرم -خانوم نون- داشتم چقدر به واقعیت نزدیک بوده. چون الان که شیش سال میگذره حتا خودم هم نمیتونم “خود” ِ شیش سالِ پیشم رو درک کنم. خودِ شیش سالِ پیشِ من یه آدمی بودش که توی یک جزیره بود. اما اون جزیره روی کره ی زمین نبود. خارج از سیاره بود. ینی میخوام بگم از لحاظ حسی من همینقدر از دنیا و آدماش دور بودم و عملا درک درستی از هیچ چیز نداشتم. این چیزیه که مدیونِ خانواده مون هستیم. نمیدونم میدونید یا نه، ولی من تو سخنرانی های دکتر هلاکویی شنیدم که بخش زیادی از شخصیت کودک قبل از هفت سالگی شکل میگیره. ینی اگه گند زدن و نتونستن تو یک سری بخش‌ها مارو سالم تربیت کنن، بعدها که بزرگ شدیم کلی بابتش تاوان میدیم و اگر خواستیم یه خصیصه ای رو که به نظر سالم نمیاد رو درست کنیم کلی بابتش اذیت میشیم. مثلِ سختی‌هایی که من تو این چند ساله کشیدم.

درسته، نمیشه اونا رو نقد کرد ولی میشه تلاش کنیم که مثل اونا نباشیم و ما توی تربیت فرزندانمون گند نزنیم.

یه چیزِ دیگه‌ای که من رو نگران میکنه اینه که نکنه بقیه رو خسته کنم. مثلا الان نگرانم که این متن داره طولانی میشه و ممکنه شما از خوندن خسته شده باشین. شایدم اینطور نباشه از نظر شما ولی حسِ من اینه و من به حس‌هایی که دارم احترام میذارم. چون اگه این کارو نکنم بعدا خودم اذیت میشم. بخاطر همین میخوام بقیه‌ش رو، بعدا تو یه پست دیگه ادامه بدم.

پی‌نوشت: میتونید ادامه‌ی مطلب رو تو پست سومم بخونید! با یک لبخندِ پهن!

11 پیام برای یک

  1. Madliin گفت:

    چقدر قلم خوبی دارید ، منم الان که بیست ساله ام کاملا میتونم آرزوی ۱۹ ساله ای که تو یه جزیره ی دور هستش رو درک کنم.

  2. Madliin گفت:

    دختر صدیق خانوم آرایشگر :)))))

  3. Madliin گفت:

    آرشیو سخنرانی های دکتر هلاکویی رو از کجا میشه دانلود کرد؟ مرسی

  4. Madliin گفت:

    و ضمناً چقدر قالب شیک و زیبایی داره سایت تون. تبریک میگم

  5. هر چند اصلا با هلاکویی و حرفهاش و … هر چی که مربوط به اون میشه میونه خوبی ندارم ولی مطلب عالیه 🙂 یک جوراییی اخیرا شرایط زندگی سالهای اخیرم منو به جزیره کشونده 🙂 احتمالا به یک روانکاو نیاز دارم

    • آرزو خادم‌زاده گفت:

      من همه‌ی سخنرانی‌های ایشون رو گوش ندادم، اما راجبِ بخش‌هایی که گوش دادم “تیپ‌های شخصیتی” “پنجاه باید و نباید” و “کنترل خشم” نظرم مثبته و تونسته بهم کمک کنه. بهتون پیشنهاد میدم ادامه‌ی این ماجرا رو هم بخونید! 🙂

  6. خوندمتون. نمی دونم چرا حس می کنم از ته دل می نویسید و اینو دوست دارم.
    پیشنهاد می کنم در زمینه ی اون یکی دو بند اول نوشته تون فیلم Divergent رو تماشا کنید.
    مربوط نیست اما خالی از لطف نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *